گر به عمامه کسی کوس فضیلت می زد ****** گنبد مسجدد شاه از همه عالم تر بود

۳
اسفند

عجب گیری کردیم

بدست chalist در دسته اعتقادی

فکر کن به این که چشمای یکی رو ببندی و دستاش رو هم از پشت ببندی و بهش بگی که برای سعادتمند شدن باید تا می تونی بدویی. نمی دونم چقدر طرف مقابل می دوئه. اصلن قبول می کنه بدوئه؟ گیرم هم بخواد بدوئه چقدر می تونه تند بدوئه؟
آیا هر قدمی که بر می داره، احتمال سرنگون شدنش نیست؟
چه تضمینی وجود داره که با دویدن سعادتمند می شه؟
….

البته این مثاله و شاید مصداق صحیحی نباشه، اما امیدوارم منظورم رو درک کنید.
یکی (محمد پیـ.ـغمبـ.ـر) اومده بهمون گفته که شماها رو و من رو یه نفر خلق کرده. و گفته اگر می خواید سعادتمند بشید باید این کارا رو بکنید و به این چیزها ایمان داشته باشید…
نمی خوام بحث کنم که چقدر این چیزهایی که می گه درسته یا نه. گیرم همش کاملن درسته. توی همون قرآنش بیش از ۹۵۰ آیه در مورد تعقل و خردورزی اومده. مطهری هم در کتاب اسلام و مقتضیات زمان یه نکته ی بسیار جالب عنوان می کنه:

هر دستوری که دین میده باید با دوتا فاکتور سنجیده بشه: قرآن و عقل. هر چیزی که با عقل مخالف بود، بدونید که اسلام هم باهاش مخالفه و هر چیزی که عقل گفت خوبه، بدونید که اسلام هم تاییدش می کنه.

حالا سوال اینجاست که آیا عقل وجود خدا رو تایید می کنه؟
چه نشانه ای برای اثبات خدا هست؟
برهان هایی که برای ما توی کتاب های ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه یاد می دن و عنوان می کنن، دلایلی هستن که دویست سیصد سال قبل پاسخش داده شده و همشون رد شده. برهان علت و معلول، برهان نظم، برهان فطرت(که بی سروته ترینشونه)  و …

تمام برداشت ما از این دنیا به حواسمون بستگی داره و عقلمون. خدا که می گن ورای حسه و نمی شه با حواس پنجگانه درکش کرد. باید با عقل بهش رسید. هر چیزی هم که عقل ما تاییدش می کنه با حواس ما درک می شه…

باز عقیده رو بر این میگذاریم که خدا هست:

دقت کنید: خدا ما رو خلق کرده و تمامی راه هایی رو که در شناختش بهمون کمک می کنه، بسته و ما رو دقیقاً تو یه زندان انداخته که از هیچ راهی نمی تونیم درکش کنیم. نه چشم، نه گوش و نه هیچ راه دیگه ای.

فقط همون آقا (پیغمـ.ـبر) رو به همراه ۱۲۳۹۹۹ نفر دیگه (که هر کدوم هم یه چیزی می گن) فرستاده و بهمون گفته که ایمان بیارید به منی که اصلاً نمی تونید نشانه ای از وجودم در این دنیا نیست. آیا باید ایمان بیاریم؟؟؟؟؟

تمام حرفم اینه که :

منی که تمام عمرم رو صرف رد کردنش کردم و همیشه دنبال دلیل منطقی و عقلی(تنها ابزار شناختی که بهم داده) بودم، باید برم جهنم و آقایی که مثل گوسفند هر چی بهش گفتن انجام داده و ندیده و نشنیده و بدون معرفت پذیرفته و مثل بز دولا راست شده، فقط به این دلیل که ایمان داشته باید بره به بهشت…
نهایت نامردی و بی معرفتیه…
خدا اگر اینه که شما می گین بسیار خدای نفرت انگیزیه…

پی نوشت:
ژان پل سارتر در کتاب “کلمات” یه جمله ی خیلی عالی داره با این مضمون که من بیشتر از شما به خدا ایمان دارم. چون آنقدر که من در تمام لحظه هایم به نبود خدا فکر می کنم، شما به بودن خدا فکر نمی کنید.

۲۴
بهمن

برای اولین بار شعر سپید می نویسم

بدست chalist در دسته اینترنت٬ شعر

یک:
شب ها که خورشیدت می تابد
بیدار می شوم برای کار:
سرودن اخم هایت
صورتجلسه ی نگاهت
و تنظیم وعده هایت…
پس از ۸ ساعت کار سخت
بدون اضافه کاری!
از رویایت خارج می شوم…
به مقصد روزمرگی

دو:
حضورت سپید
نبودنت سیاه
زندگی ام خاکستری…
هیچ وقت
راز آفرینش رنگ ها را نفهمیدم…

سه:
چشمانت
-این گرگ های نجیب-
دمار عقلم – این گله ی پریشان- را در آورده…
تبانی چوپان و گرگ
حاصلش
کشتاری زیبا و دلفریب است.

چهار:
لباس آرزو
حوله ی خیال
شانه ی عقل
مسواک شعر
و عینک التماس…
چمدانم را می بندم
به مقصد حضورت…

پنج:
کنار تو که راه می روم
انگار پرواز می کنم
با تو که هستم
بال در می آورم…
حضور تو
کلید در پیله ی من است.

شش:
قسم می خورم که هرگز
به آسمان آبی لبریز از لکه های سپید و خاکستری
به آن گاهی آفتابی، گاهی بارانی
گاهی پر از پرنده و گاهی پر از خون
روزها سپید و شب ها سیاه…
نگاه نکرده ام
به برکت آئینه ی چشمانت…

———————————-
پ.ن : من از مخالف های سرسخت شعر سپید هستم. البته نه با اصلش، بلکه با اسمش. با واژه ی “شعر”. به نظر من باید یه اسم دیگه برای این سبک نوشتاری تعیین بشه. برای اولین بار بین خواب و بیداری بودم که این ها رو نوشتم.
صبح هم بیدار شدم و یه نگاهی انداختم ببینم چی نوشتم. بدم نیومد.
نظر شما چیه؟

۱۶
دی

طراحی قالب

بدست chalist در دسته طراحی قالب٬ گرافیک

درود بر دوستان گلم
پس چندین روز کار و تلاش بلاخره طراحی قالب www.minerva-se.com رو تموم کردم. نظرتون چیه در موردش؟؟


طراحی قالب

مینروا

طراحی قالب

مینروا

۱۱
دی

یه گوش در – یه گوش دروازه

بدست chalist در دسته چالیسم

خونه ی ما یه خونه سی صد و خورده ای متریه که یه به زور ۸۰ مترش زیر بنای خونه ست و بقیه اش حیاطه که یه باغچه ی خیلی بزرگ هم وسط حیاط هست. پدر گرامی به دلیل علاقه ی وافری که به کشاورزی داره و زندگی کارمندی و شهرنشینی حسابی دست و بالش رو بسته، تمام عقده های کشاورزانه اش رو سر این باغچه خالی کرده و خلاصه از هر درختی که بگین توش کاشته: از گردو و پسته و انار بگیر تا سیب و هلو و زردآلو و فندق و ….
همه اینها علاوه بر سبزیجاتی هستش که مادر گرام کاشتن تو باغچه و همه ما در تمامی وعده های غذایی ازش مستفیض(!) می شیم. سر سفره ی مادر بنده حتمن باید دوغ و ماست و سبزی وجود داشته باشه. وگرنه نمی شه :)

از اونجایی هم که خوب خونه تقریبن ته حیاط می باشد، لوله ی آب از حیاط رده می شه و میره تو آشپزخونه.

از زمستون های شهر ما هم که چه عرض کنم همیشه جز سردترین های کشوره و ما همیشه یه معضل یخ زدگی آب داریم، بنابراین چون هیچ کاری نمی تونیم بکنیم برای این معضل (غیر از اینکه کلن سیستم لوله کشی رو عوض کنیم) اینه که یه کوچولو شیر آب رو باز بزاریم تا آب یخ نزنه و همیشه در جریان باشه.

پدر گرامی تصمیم گرفتن که سیستم لوله کشی رو یه کوچولو تغییر بدن و و اون بخشی رو که خونه رو دور می زنه و می ره آشپزخونه، بردارن و از همین ابتدای شروع ساختمون لوله رو وارد خونه کنن. بنده هم بر حسب وظیفه و رشته ای که خوندم(معماری) شروع کردم از عواقب این عمل برای پدر گرامی کلی توضیحات دادم که پدر من این کار شما هیچ تاثیری نداره چون تقریبن ۲۰ متر از لوله همچنا خارج از خونه باقی می مونه که خوب این یعنی باز همون یخ زدگی و به درد نمی خوره شما این چن متر رو عوض کنی و….

خلاصه دیدم اینجوری کمی مشکله، برای درک ساده تر قضیه اومدم یه کاغذ برداشتم و نقشه ی خونه رو کشیدم و بهش توضیح دادم که کاری که می خواد بکنه کاملن غیر منطقی هستش و جواب نخواهد داد.

پدر گرامی هم سری تکون دادن و گفتن بله… حق باتوئه… ( عجبا! پدر بنده حق رو دادن به من)

جالب ترین بخش این داستان اینه که بنده صبح زود با صدای کلنگ از خواب بیدار شدم… :)

۱۲
آبان

بالاترین و پایین داری

بدست chalist در دسته چالیسم

نمی دونم چه بلائیه که گریبانگیر تمامی جوامع مجازی ایرانی می شه که به شدت به انجراف کشیده می شن و هدف کلن گم می شه.

چه بلایی که سر بالاترین اومده؟؟

لینک های بدون محتوا و خالی از معنا…

تا یه نظر مخالف هم می شنون سریع اونقدر منفی می دن که طرف نابود می شه….

اینه اون دموکراسی یی که ما از خودمون در جوامع مجازی نشون می دیم؟؟؟
آیا همینایی که الان مسئولیتی دارن مثل ما نبودن؟؟؟

هیچ توجهی نداریم که کسی که حرف مخالفی می زنه شاید حق با اون باشه و منطقی باشه حرفش… انگار نه انگار… منفی رو بهش می دیم چون فقط و فقط مخالف ماست…

چه بلایی قراره سر ایرانی ها و جامعه شون بیاد؟

چرا یه سوزن به خودمون نمی زنیم، یه چوالدوز به دیگرون؟
منتظر منفی هاتون هستم.
براتون آرزوی زندگی با شادی دارم – تنها چیزی که ارزش آرزو کردن داره تو این دنیا…

بالا بمونید همیشه.

۳
مهر

زادروز پدر غزل معاصر ایران : حسین منزوی

بدست chalist در دسته ادبیات

امروز ۱ مهر زادروز پدر غزل معاصر ایرانه : استاد حسین منزوی که شاید به جرات بتوان نام سعدی زمان رو روش گذاشت

برای من خیلی روز بزرگیه. خیلی دوسش دارم. پس هر کس منزوی را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس او را دشمن بدارد، خودم می کشمشBig Grin

به دوستدارانش تبریک می گم.

این از زندگی نامه اش در ویکی پدیا:

حسین منزوی در مهر سال ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزل‌سرایی است اما شعر سپید هم می‌سرود. او در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد.

او در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعه‌شناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو وتلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر پورنادر شروع به فعالیت کرد. چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال‌ نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سال‌های پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.از او به عنوان پدر غزل معاصر ایران یاد می‌شود.

آثار:
* حیدر بابا- ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابایه سلام» سروده «شهریار».
* با عشق در حوالی فاجعه- مجموعه غزلی سروده‌ شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲.
* این ترک پارسی‌گوی (بررسی شعر شهریار).
* از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سروده‌شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷.
* با سیاوش از آتش.
* ازترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶.
* از کهربا و کافور.
* با عشق تاب می‌آورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده‌ شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲.
* به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید).
* این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک.
* از خاموشی‌ها و فراموشی.
* حنجرهٔ زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزل‌های سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹.

چن تا شعر هم ازش می نویسم برای اینکه بیشتر با شعرهاش آشنا بشین:

غزل ۱:
————————————————————
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
… و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

***

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

***

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

غزل ۲:
————————————————————
دیدنت گرچه شادی آمیز است
ولی از غصّه لبریز است

در من این حالت دوگانه ز تو
التقاط بهار و پاییز است

شادی دیدنت ندیده دلم،
با غم رفتنت گلاویز است

هرچه زیباتر است آمدنت
رفتنت بیش تر غم انگیز است

غزل ۳:
————————————————————
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

غزل ۵ (غزل نیس) :
————————————————————
این سان که میخورد نفسم در گلو گره
وین سان که می دهد همه جا بوی نیستی
بی آنکه -خوب و بد- خبری از تو بشنوم
احساس می کنم که تو در شهر نیستی

مردم گرفته و نگران و پریده رنگ
هریک بسان جوی روان گشته ی غمی
وانگه به هم رسیده و ادغام می شوند
رود غمی به جانب دریای ماتمی

غزل ۶:
————————————————————

لبت صریح ترین آیه ی شکوفائی ست
و چشمهایت شعر سیاه گویائی ست

چه چیز داری باخویشتن که دیدارت
چو قله های مه آلود محو و رویائی ست

چگونه وصف کنم هیئت نجیب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئی ست

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشائی ست

در آسمانه ی در یای دیدگان تو شرم
شکوهمند تر از مر غکان در یائی ست

شمیم وحشی گیسوی کولیت نازم
که خوابناک تر از عطر های صحرائی ست

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم
که این بلیغ ترین مبحث شناسائی ست

٬

پناه غربت غمناک دستهائی باش
که دردناک ترین ساقه های تنهائی ست .

غزل ۷: (اینم یکی از شاهکارهای استاد – به بازی ای که با اعداد و عملگر ها می کنه توجه کنید)
————————————————————
شهر – منهای وقتی که هستی – حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی

هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی

ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!

چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

یادش گرامی

پ.ن : این پست رو دو روز پیش باید می فرستادم که از دوستان پوزش می خوام.

۱۹
مرداد

طبقات جامعه – ۱۹۸۴

بدست chalist در دسته ادبیات٬ سیاست

جورج اورول – ۱۹۸۴ :

در سراسر تاریخ مکتوب، و شاید از پایان عصر نوسنگی، سه گونه آدم در دنیا بوده‌اند: بالا، متوسط، پایین. آن‌ها به راه‌های فراوان به طبقات فرعی تقسیم گشته‌اند، اسامی بی‌شمار و گوناگونی گرفته و شماره‌ی نسبی آنان، همین‌طور گرایش آنان به یکدیگر، از عصری تا عصر دیگر تغییر یافته است. اما ساخت اصلی اجتماع هیچگاه تغییر نیافته است. حتی پس از تحولات عظیم و تغییرات به ظاهر برگشت‌ناپذیر، همواره همان نقشینه‌ی خود را بر جای نشانده است، درست مانند دستگاه گردش‌نما که به رغم رانده شدن به هر سو همواره تعادل خود را باز می‌یابد.

هدف‌های این سه گروه کاملاً سازش‌ناپذیر است. هدف گروه بالا این‌ است که سر جای خود بماند، هدف گروه متوسط این است که جای خود را با طبقه بالا عوض کند. هدف طبقه پایین، زمانی که هدفی داشته باشد ــ چون خصلت پایدار طبقه‌ پایین این است که خرکاری چنان از پا درش می‌آورد که، جز به تناوب، از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد ــ این است که تمام تمایلات را در هم شکسته و جامعه‌ای بیافریند که در آن همه‌ی انسان‌ها برابر باشند. به این ترتیب در سراسر تاریخ مبارزه‌ای که خطوط عمده آن یکسان است، پی در پی تکرار می‌شود. دوره‌های دیرپایی، طبقه بالا به ظاهر در امن و امان بر سریر قدرت تکیه می‌زند، اما همواره دیر یا زود لحظه‌ای پیش می‌آید که ایمان به خود یا شایستگی حکومت کردن یا هر دو را از دست ‌می‌دهد. آنگاه است که به دست طبقه متوسط سرنگون می‌شود. طبقه متوسط در این گیر و دار، با تظاهر به این امر که برای آزادی و عدالت می‌جنگد، طبقه پایین را در کنار خود چای می‌دهد. به محض رسیدن به هدف، طبقه پایین را به وضعیت بردگی دیرین برمی‌گرداند و خود طبقه بالا می‌شود. در حال طبقه متوسط تازه‌ای از یکی از این دو طبقه، یا از هر دو منشعب گشته و مبارزه از سر گرفته می‌شود. از این سه گروه، تنها طبقه پایین است که حتی بطور صورت گذرا هم در رسیدن به هدف به موفقیتی دست نمی‌یابد.

پ.ن : بعد از خوندن این کتاب خیلی چیزها برام روشن شد… انگار ماهیت تمامی حکومت ها همینه و بس… خیلی نا امید شدم. کتاب بسیار فوق العاده ای بود. به همه دوستان و آشنایان توصیه اش می کنم که حتماً بخوننش.

پ.ن: ناامیدی آگاهانه بهتر از امیدواری احمقانه ست.

۱۲
مرداد

تاریخ

بدست chalist در دسته ادبیات٬ سیاست

یه جمله از مارکس هست که به نظر من باید با طلا نوشتش:
تاریخ دوبار تکرار می شود: یک بار به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی.

این روزها خیلی لذت می برم از خوندن مثلاًمدحی که شیخ بزرگوار در مدح(!) انکیانو پادشاه خونخوار مغول سروده اند(که اگر من جای او بودم شاید شیخ را می کشتم) :

بسی صورت بگردیدست عالم
وزین صورت بگردد عاقبت هم

عمارت با سرای دیگر انداز
که دنیا را اساسی نیست محکم

مثال عمر، سر بر کرده شمعیست
که کوته باز می‌باشد دمادم

و یا برف گدازان بر سر کوه
کزو هر لحظه جزوی می‌شود کم

نه چشم طامع از دنیا شود سیر
نه هرگز چاه پر گردد به شبنم

گل فرزند آدم خشت کردند
نمی‌جنبد دل فرزند آدم

فریدون را سرآمد پادشاهی
سلیمان را برفت از دست، خاتم

به نقل از اوستادان یاد دارم
که شاهان عجم کیخسرو و جم


ز سوز سینه‌ی فریاد خوانان
چنان پرهیز کردندی که از سم

که موران چون به گرد آیند بسیار
به تنگ آید روان در حلق ضیغم

عروس زشت زیبا چون توان دید
وگر بر خود کند دیبای معلم

نه هر کس حق تواند گفت گستاخ
سخن ملکیست سعدی را مسلم

مقامات از دو بیرون نیست فردا
بهشت جاودانی یا جهنم

۱۱
مرداد

دم خروس و قسم حضرت عباس

بدست chalist در دسته سیاست٬ چالیسم

امروز یه بخش خیلی جالب از خاطرات دکتربازرگان رو می خوندم : اینجا

خیلی حرف و حدیث در مورد اعترافات گرفته شده (!) هستش که هر کی برای خودش هر جوری می خواد تفسیرش می کنه و فحش می ده یا تقدیر می کنه…

تنها کسی می تونه از امثال عطریانفر و ابطحی شاکی باشه و خائن بدونتشون که خودش از زیر شکنجه های این رژیم سالم در اومده باشه و زبونش باز نشده باشه. هنوز فراموش نکردیم که چه بلایی سر سعید امامی و زنش آوردن…

به هر حال کل حرفم اینه که آخه آدمای احمق، این همه متخصص شکنجه دارین توی زندانهاتون، حداقل یه گریمور خوب هم استخدام کنید. آخه قیافه ی ابطحی رو باور کنیم یا حرفاش رو… ۲۰ یا ۳۰ کیلویی رو که کم کرده باور کنیم یا حرف هاشو؟؟!!!!!

روی ساواک رو کم کردین خدایی…
یاد اون جوک می افتم که بین موساد و سیا و اطلاعات مسابقه بوده. تو جنگل های آمازون یه خرگوش برای هر گروه ول می کنن و فردا بهشون می گن خرگوش خودتون رو بگیرین و بیارین.
موساد نیم ساعته خرگوش رو گیر میاره و سیا ۱ ساعته. ولی اطلاعات ایران دو روز بعد یه خرس رو کشون کشون به محل مسابقه میاره.

یارو که کف کرده بود می گه :
- چرا اینقدر دیر؟؟؟
- سخت بود ولی به لطف مقام عظما خرگوشمون رو پیدا کردیم و آوردیم.

یارو کف بر می شه و می گه :
- خرگوش؟؟؟؟ این خرگوشه؟
برادر می گه :
- باور ندارین از خودش بپرسین…

یارو چشاش چهارتا می شه می گه:
-حرفم می زنه مگه؟!

برادر می فرمایند:
- به لطف امام زمان بله.

یارو (با کلی حباب رو سرش) از خرسه می پرسه:
- شما خرگوشین؟

خرسه با ناله می گه:
- من خرگوشم ، بابام خرگوشه، ننه ام خرگوشه. ما هفت نسله تغییر هویت دادیم. همه مون خرگوشیم.

۱
مرداد

دیدن درایوهای لینوکسی در ویندوز

بدست chalist در دسته رایانه٬ لینوکس

امروز مجبور شدم که درایو هام رو در ویندوز ببینم. اما متاسفانه ویندوز نمی تونه نوع درایوهای لینوکسی رو تشخیص بده و نمایش بده. برای همین یه سرچ کوچولو کردم  تو گوگل عزیز و به پاسخ خودم رسیدم. به این ترتیب:

۱- اول این نرم افزار رو دانلود کردم
۲- پس از اجرا دیدم که درایو ها دیده می شن. براشون label تعریف کردم و … OK

حالا می تونید درایوها رو ببینید و از فایل ها استفاده کنید.